کمپین خواستار صلح جهانی دزفول
کمپین خواستار صلح جهانی مردم شهر دزفول

مرتبه
تاریخ : شنبه 4 اردیبهشت 1395
داستانی از صلح، برای صلح
.
ادامه پست قبل...

ان شب ساداکو تا مدتها بیدار بود . و همه وقایع روزی را که پشت سر نهاده بود از خاطر می گذرانید و با خودش فکر می کرد که ماساهیرو اشتباه کرده بود عنکبوت خوشبختی اورده بود . با خود گفت که فردا این موضوع را به وی خواهد گفت .

ساداکو
۳- راز_ساداکو

اوایل پاییز بود که ساداکو با پیغام خوشی شتابان از مدرسه به خانه دوید . کفشهایش را با عجله به اطراف پرتاب کرد . به طوری که از صدای بر خورد ان ها با در صدای دنگی بر خاست . داد زد :من امدم .مادرش در اشپزخانه مشغول اماده کردن غذا بود .ساداکو نفس زنان گفت :مادر حدس بزن چه شده ! بهترین اتفاقی که ممکن است روی بدهد .مادرش گفت :نمی دانم ، همینقدر می دانم که باید اتفاق خیلی خوبی باشد که اینقدر خوشحالی انقدر خوب که حتی نمی توانم حدس بزنم .ساداکو گفت : مسابقه ی بزرگ در روز ورزش من از طرف کلاسم انتخاب شدم تا جزو بازیکنان ذخیره ی تیم #دو شرکت کنم .بعد در حالی که کیف مدرسه اش را در دست می چرخانید . و با شادی به دور اتاق می چرخید گفت :فکرش را بکن .اگر تیم ما برنده شود من حتما سال دیگر از اعضای اصلی تیم خواهم بود .و این چیزی بود که ساداکو همیشه #ارزویش را داشت . به هنگام صرف شام اقای ساساکی درباره ی کار های خوب و شایسته ای که باعث افتخار و غرور خانواده می شود صحبت می کرد . حتی ماساهیرو تحت تاثیر سخنان پدر قرار گرفت .از ان به بعد ساداکو فقط به یک چیز فکر می کرد : مسابقه ی دو
هر روز در مدرسه تمرین می کرد . راه خانه تا مدرسه تا خانه را می دوید . وقتی که ماساهیرو با ساعت پدر بزرگشان برایش زمان می گرفت ، سرعت ساداکو همه را به تعجب وا می داشت . او با خود گفت :بهترین #دونده ی مدرسه خواهم شد .بالاخره ان #روز_بزرگ فرا رسید . جمعیت انبوهی از والدین ، خویشاوندان و دوستان شرکت کنندگان در مسابقه ، در مدرسه جمع شده بودند تا مسابقه را تماشا کنند . ساداکو به قدری هیجان زده بود که می ترسید پاهایش حتی قادر به حرکت نباشد . ناگهان همه ی اعضای تیم رقیب به نظر ساداکو بلند تر و قوی تر از اعضای تیم خودش امد . وقتی ساداکو راجع به احساس خود با مادرش صحبت کرد ، خانم ساساکی گفت :ساداکو این طبیعی است که تو در چنین موقعیتی حالت ترس داشته باشی . نگران نباش ! به محض این که مسابقه شروع شود تو همه چیز را فراموش خواهی کرد و مثل همیشه تند و سریع خواهی دوید.مسابقه شروع شد .
اقای ساساکی در حالی که به گرمی دست های دخترش را می فشرد گفت : ...
.
.
ادامه در پست بعد...
.
پ.ن:کتاب ساداکو و هزار درنای کاغذی




طبقه بندی: برنامه های کمپین صلح دزفول، 
برچسب ها: دزفول، ساداگو، ژاپن، صلح، وبلاگ صلح، کمپین صلح، داستان صلح،
ارسال توسط نجمه نوری
آرشیو مطالب
پیوند های روزانه
امکانات جانبی
blogskin