کمپین خواستار صلح جهانی دزفول
کمپین خواستار صلح جهانی مردم شهر دزفول

مرتبه
تاریخ : شنبه 4 اردیبهشت 1395
داستانی از صلح، برای صلح
.
ادامه داستان ساداکو و هزار درنا کاغذی

اقای ساساکی در حالی که به گرمی دست های دخترش را می فشرد گفت:تا انجا که می توانی#تلاش کن. تو باعث افتخار ما هستی.سخنان محبت_امیز پدر و مادر باعث دلگرمی ساداکو شد و ترسش ریخت . با خود فکر کرد: انها مرا دوست دارند و همین برایم کافی است. مهم نیست چه پیش بیاید.با علامت شروع مسابقه ، ساداکو همه چیز را از یاد برد و تنها به فکر مسابقه بود.وقتی که نوبت او رسید ، با تمام نیرویش شروع به دویدن کرد.وقتی مسابقه پایان یافت هنوز قلب ساداکو می تپید و ضربان نبضش بر روی دنده هایش سنگینی می کرد. در ان لحظه بود که احساس عجیبی به ساداکو دست داد .احساس گیجی. به سختی توانست صدای فریادی را بشنود که می گفت :تیم تو برنده شد !اعضای دو تیم دور ساداکو را گرفته بودند.صدای هلهله وشادی ان ها همه جا را پر کرده بود. ساداکو چند بار سرش را تکان داد و گیجی از بین رفت.در تمام مدت زمستان ساداکو تمرین دو می کرد تا امادگی لازم را برای پیوستن به اعضای اصلی تیم به دست اورد. او تقریبا هر روز تمرین می کرد. گاهی بعد از دویدن طولانی حالت گیجی پیدا می کرد. ساداکو تصمیم گرفته بود از این راز با کسی #صحبت نکند . سعی می کرد خودش را قانع سازد که چیز مهمی نیست .

peace
 و به تدریج خوب خواه شد. اما انطور نبود و او هر روز بد تر می شد.ساداکو با ترس و وحشت این راز را برای خودش پنهان نگه داشته ، و حتی به بهترین دوستش چی زوکو چیزی در این باره نگفته بود.شب سال_نو ، ساداکو ارزو کرد که معجزه ای رخ بدهد و گیجی اش از بین برود . چه قدر خوب اگر این غم را نداشت . ان وقت دیگر همه چیز عالی میشد.نیمه های شب ساداکو در بسترش خوابیده بود که صدای ناقوس معبد به گوشش خورد. ناقوس ها با هر طنینی زشتی های سال گذشته را به دور می ریختند.تا ان که سال_نو با پاکیها و خوبیها اغاز گردد . با هر زنگ ناقوس ساداکو همچنان خواب الوده،ارزوهایش را بر زبان آورد.صبح روز بعد خانواده ی ساساک به جمعیت انبوهی که به سمت معبد می رفتند پیوستند.خانم ساساکی که در لباس کیمونوی ابریشمی گلدارش زیبا تر از همیشه شده بود خطاب به ساداکو گفت:به محض این که کمی پول پس انداز کنم . قول می دهم یک کیمونو ی زیبا برایت بخرم. دختری به سن و سال تو بایدکیمونو داشته باشد.ساداکو مودبانه از مادرش تشکر کرد. اما برای او داشتن کیمونو اصلا مهم نبود. تنها چیزی که برایش مهم بود عضو شدن در تیم دو ی مدرسه بود...
.
ادامه در پست بعد .
ممنونم که ما رو همراهی میکنید




طبقه بندی: برنامه های کمپین صلح دزفول، 
برچسب ها: درنا پرنده صلح، دزفول، کمپین صلح دزفول، وبلاگ کمپین صلح، ساداکو، کمپین صلح جهانی، peace،
ارسال توسط نجمه نوری
آرشیو مطالب
پیوند های روزانه
امکانات جانبی
blogskin