تبلیغات
کمپین خواستار صلح جهانی دزفول - مطالب برنامه های کمپین صلح دزفول
کمپین خواستار صلح جهانی دزفول
کمپین خواستار صلح جهانی مردم شهر دزفول

مرتبه
تاریخ : یکشنبه 24 دی 1396
اهدای لوح صلح کمپین صلح جهانی دزفول به پرفسور وارطان وسکانیان ریس دانشکده ایران شناسی دانشگاه دولتی ایروان- ارمنستان

دزفول صلح



طبقه بندی: طرح های گرافیکی کمپین صلح دزفول،  برنامه های کمپین صلح دزفول، 
برچسب ها: دزفول، ایروان، ارمنستان، ایران شناسی، کمپین صلح جهانی، وبلاگ صلح دزفول،
ارسال توسط نجمه مورث نوری
اهدای لوح کمپین صلح جهانی دزفول به از طرف انجمن دزپارس به گردشگرانی از کشور سوئیس در خانه تاریخی دزفول
proffering the apprication letter of dezful world peace campaign, by dezpars socoity to tourists from switzerland at the dezful tizno historical house

دزفول صلح



طبقه بندی: بازتاب خبری کمپین صلح دزفول،  برنامه های کمپین صلح دزفول، 
برچسب ها: دزفول، خوزستان، کمچین صلح دزفول، وبلاگ کمپین خواستار صلح جهانی دزفول، سوئیس، گردشگران، لوح صلح،
ارسال توسط نجمه مورث نوری
مرتبه
تاریخ : یکشنبه 16 مهر 1396
به امید روزی که برنامه های آموزش و پرورش  و کتابهای درسی پیام آور صلح و دوستی ملتها باشند .
به امید روزی که تولیدکنند گان برنامه های کودک و نوجوان در رسانه ی ملی به این باور برسند که کودک حق دارد کودکی بکند بدون هیچ دغدغه ای از جنگ و پیامدهای تلخ آن . به امید روزی که محور اصلی برنامه ها و کتاب های کودکان  شادی ، نشاط ،  خلاقیت و احترام به طبیعت باشد .
به امید اینکه کودکان میهن مان  در فضایی نشاط آور  و  صلح آمیز پرورش یابند.
متن:سرکار خانم اشرفی زاده

دزفول صلح



طبقه بندی: برنامه های کمپین صلح دزفول، 
برچسب ها: دزفول، خوزستان، صلح، روز کودک، کودک و صلح، کمپین خواستار صلح جهانی، صلح جهانی،
ارسال توسط نجمه مورث نوری
مرتبه
تاریخ : جمعه 22 بهمن 1395
صلح یعنی متفاوت باشی،درباره خودت احساس خوبی داشته باشی و به دیگران کمک کنی.
دنیا با وجود تو خیلی بهتر است.
peace means to be different
to have good feeling about yourself and to help others
The world is so better with you

6



طبقه بندی: طرح های گرافیکی کمپین صلح دزفول،  برنامه های کمپین صلح دزفول، 
برچسب ها: دزفول، صلح، تفاوت در صلح، کمپین صلح، صلح جهانی دزفول، dezful، peace،
ارسال توسط نجمه مورث نوری
مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 13 بهمن 1395
اهدای لوح صلح دزفول به سفیر هند
سفیر هند به مدت سه روز در دزفول اقامت نمود و ضمن بازدید از جاذبه های شهرهای شمال خوزستان و دیدار با مسولین شهری و استانی ،مورد استقبال اعضای انجمن دزپارس به نمایندگی از کمپین صلح جهانی مردم دزفول قرار گرفت. در این سه روز اعضای انجمن دوستی ایران با سایر کشور ها نمایندگی دزفول و اعضای محترم شورای شهر و شهرداری ایشان را همراهی و به گرمی استقبال نمودند.

سفیر هند



طبقه بندی: بازتاب خبری کمپین صلح دزفول،  برنامه های کمپین صلح دزفول، 
برچسب ها: دزفول، خوزستان، کمپین صلح دزفول، کمپین صلح جهانی دزفول، لوح صلح، سفیر هند، وبلاگ صلح دزفول،
ارسال توسط نجمه مورث نوری
مرتبه
تاریخ : شنبه 20 آذر 1395
فرهنگ صلح تلاش می کند ریشه های درگیری را شناسایی و از طریق گفتمان و مذاکره بین افراد ، گروه ها و ملت ها آنها را حل کند.

The culture of peace tries to identify the base of quarrels and resolved them throught negotation among people and groups and nations.

 دزفول



طبقه بندی: طرح های گرافیکی کمپین صلح دزفول،  برنامه های کمپین صلح دزفول، 
برچسب ها: dezful، peace، dezful peace، وبلاگ صلح دزفول، کمپین صلح جهانی دزفول، فرهنگ صلح، انجمن دزپارس دزفول،
ارسال توسط نجمه مورث نوری
مرتبه
تاریخ : سه شنبه 16 آذر 1395
فرهنگ صلح مجموعه ای از ارزش‌ها، نگرش‌ها، رفتارها و روش‌های زندگی است که خشونت را نفی می‌کند.

the culture of peace refers to a collection of values, attitudes , manners, and lifestyle which contradict violence.

2



طبقه بندی: برنامه های کمپین صلح دزفول،  طرح های گرافیکی کمپین صلح دزفول، 
برچسب ها: دزفول، خوزستان، ایران، صلح، فرهنگ صلح، صلح جهانی، کمپین صلح دزفول،
ارسال توسط نجمه مورث نوری
مرتبه
تاریخ : دوشنبه 11 مرداد 1395
مثل اینکه پدرش فکر ساداکو را خوانده بود، زیرا گفت:
« نگران نباش دخترم! وقتی امشب خوب خوابیدی، فردا روز بهتری را شروع خواهی کرد.»اما روز بعد،ساداکو مجبور شد به بیمارستان برگردد. برای نخستین بار از اینکه خود را در اتاق ارام بیمارستان میدید احساس خوشحالی می کرد.پدر و مادرش برای مدتی طولانی کنارش ماندند. گاه گاهی ساداکو از ضعف به حالت بیهوشی می افتاد و یک بار در حالت خواب و بیداری گفت:« وقتی من مردم کلوچه های نخودی مورد علاقه ام را برای شادی روحم روی تاقچه می گذارید ؟ »
مادرش نتوانست چیزی بگوید و در حالی که بغض گلویش را گرفته بود دست دخترش را محکم در میان دستانش گرفت.اقای ساساکی با صدای ناراحتی گفت:« هیش! این اتفاق سال های سال پیش نخواهد آمد. ساداکو. پس بهتر است به این چیز ها فکر نکنی. تو فقط چند درنای دیگر باید درست کنی تا هزار تا بشود.»
یاسوناگای پرستار دوایی به ساداکو داد تا باعث ارامش وی شود و راحت تر بخوابد.ساداکو، قبل از انکه چشمانش را ببندد دست هایش را دراز کرد و پرنده ی طلایی اش را در دست گرفت.بعد رو به عروسک چوبی اش کرد و گفت:«من خوب خواهم شد و یک روز مثل باد خواهم دوید.»از ان به بعد دکتر نوماتا مرتب به ساداکو خون تزریق می کرد و به وی می گفت:« می دانم درد دارد اما مجبوریم که این کار را بکنیم.»ساداکو با ملایمت سرش را تکان می داد و او هرگز درباره ی امپول گله ای نمی کرد حتی هنگامی که دردشدید داشت.درد بزرگ دیگری در درون ساداکو ریشه می دوانید: درد ترس از مرگ، اما ساداکو باید به این درد هم مقابله می کرد. همچنان که تا به ان دم در برابر بیناری اش ایستادگی کرده بود و به یادش امد که همیشه امیدی هست.مادرش بیشتر لحظاتش را در بیمارستان و در کنار ساداکو می گذرانید.هر روز بعد از ظهر ساداکو صدای اشنای تلپ تلپ دمپایی های مادرش را می شنید. همه ی دیدار کنندگان می بایست در جلوی دراتاق دمپایی زرد رنگی بپوشند اما دمپایی های مادرش صدای به خصوصی داشت.هر وقت که ساداکو قیافه ی گرفته و نگران مادرش را میدید قلبش به درد می امد.دو دفعه ی قبل که خانواده ی ساداکو به دیدارش امده بودند برگ های درخت_افرا طلایی رنگ شده بود.ایجی جعبه ی بزرگی را که با کاغذ_طلایی و نوار قرمز رنگی بسته بندی شده بود به دست ساداکو داد.ساداکو به ارامی در جعبه را باز کرد...

صلح دزفول



طبقه بندی: برنامه های کمپین صلح دزفول، 
برچسب ها: دزفول، صلح، کمپین صلح، کمپین صلح دزفول، ساداکو، دختر ژاپنی، صلح جهانی،
ارسال توسط نجمه مورث نوری
مرتبه
تاریخ : یکشنبه 26 اردیبهشت 1395
گل نیلوفر آبی در ایران باستان از اهمیت خاصی برخوردار بوده‌است. این گل با نام‌های ( نیلوفر_آبی،لوتوس یا سوسن_شرقی) نیز شناخته می‌شود و در اغلب کشورهای آسیایی به عنوان نماد همگانی مطرح گردیده‌است. گل نیلوفر آبی ریشه در خاک وساقه در آب دارد و روی آن به طرف خورشید است. این گل نماد مذهب بوده، همچون نماد پاکی و تهذیب نفس. پیام آن برای جهانیان دعوت برای رسیدن به نور زندگی و تابش این نور بر جهانیان است.

نماد صلح در ایران باستان
افسانه‌های_باستان
در افسانه‌ها و باورهای مردمان کهن چنین آمده‌است که در ابتدای خلقت، زمانی که خالق تنها در میان آبهای نخستین قرار داشت، همانطوریکه متعجب بود که خلقت را از کجا شروع کند، برگ لوتوسی را مشاهده نمود که تنها موجود بود، مقداری از گلی که لوتوس در آن رشد می‌کرد در دست گرفت و بر روی برگ لوتوس قرارداد و سطح زمین بوجود آمد. به این ترتیب نیلوفر سمبل جهان گردید و لایه‌های متعدد گلبرگهای آن نمایانکر ادوار مختلف جهان، مقاطع و مراتب گوناگون هستی. درباور آنها هشت گلبرگ نیلوفر نشانهٔ هشت جهت وجود است که پس از خلقت از قعر آبهای اولیه ظهور کردند این هشت جهت عبارتند از (راست-چپ، جلو-عقب، بالا-پائین، بیرون- درون) ظهور نیلوفر از آبهای اولیه که عاری از هر گونه آلودگی بوده، نشانه خلوص، پاکی و نیروی بالقوه‌است که از درون آن نیروی مقدس حیات، دانش و معرفت ظهور می‌کند.
نمادها
این گل بیانگر نمادهای مختلف می‌باشد که مشترک با عقاید سایر ملل نیز هست بعنوان مثال نماد باروری- کامیابی-قدرت حاصلخیزی زمین- حمایت از هر موجود زنده- صلح_جهانی - زیبائی، تندرستی، مظهر عشق، ریاضت و عبادت می‌باشد. لوتوس مظهر روشنایی نیز هست در نتیجه حاصل قدرتهای خلاق آتش، خورشید قمر است و به عنوان محصول خورشید و آبها شناخته شده‌است.
نیلوفر آبی و آئین زرتشتی
زرتشتیان این گل را مقدس می‌دانستندزیرا این گل زیبا درمیان مرداب رشد می‌کند و آنها معتقد بودند که محیط نامناسب زندگی نمی‌تواند دلیلی بر بد پرورش یافتن انسان باشد. سنگ نگاره لوتوس در تخت جمشید حکاکی شده‌است که این امر حکایت از اهمیت این گل نزدایرانیان دارد.

تا دستیابی به صلح جهانی ، راه درازی در پیش است.
با گام های کوچکمان همراه شوید.




طبقه بندی: برنامه های کمپین صلح دزفول، 
برچسب ها: دزفول، صلح، نماد صلح در ایران باستان، وبلاگ صلح جهانی، وبلاگ خواستار صلح جهانی دزفول، درنا پرنده صلح، نماد صلح،
ارسال توسط نجمه مورث نوری
مرتبه
تاریخ : یکشنبه 26 اردیبهشت 1395

داستانی از صلح، برای صلح

ساداکو در حالی که خواهرش را صدا می کرد گفت :میتسو بیا ظرف ها رو بششوییم تا بتوانیم زود تر برویم.وقتی که همی ظرف ها را شستند و اشپز خانه را تمیز و م رتب کردند. ساداکو مو هایش را با روبان قرمز رنگی بست و سپس منتظرانه جلوی در ایستاد .مادرش به آرامی گفت:ساداکو ما قبل از ساعت هفت و نیم نمی رویم . تو می توانی راحت و اسوده بنشینی تا موقع رفتن برسد.ساداکو تلپی خود را روز پا دری انداخت. هرگز هیچ واقعه ای باعث نمی شد پدر و مادرش عجله کنند.هنگامی که ساداکو کنار در نشسته بود چشمش به عنکبوتی افتاد که از میان اتاق می گذشت. با خوش حالی گفت. با خوشحالی گفت:

صلح دزفول
عنکبوت علامت خوشبختی است!حالا دیگر مطمئن بود که ان روز به او خیلی خوش خواهد گذشت. با احتیاط حشره را میان دو کف دستش گرفت و ان را بیرون در رها کرد. ماساهیرو گفت : این خیلی احمقانه است . عنکبوت که اقبال نمی اورد ساداکو با شادی جواب داد :باش تا ببینی !۲- روز صلح
وقتی همه ی اعضای خانواده خانه را ترک کردند ، هوا تقریبا گرم شده بود . خیابان شلوغ بود . ساداکو به سرعت به طرف منزل بهترین دوستش چی زوکو دوید . ان دو ، از دوران کودکستان با هم دوست بودند . ساداکو مطمئن بود که همیشه دوستان خوب و جدا نشدنی برای هم دیگر باقی خواهد ماند.چی زوکو ، در حالی که به سوی ساداکودست تکان می داد ، به طرفش امد . ساداکو اهی کشید و گفت:کاش دوستم کمی تند تر راه می رفت.و خطاب به وی گفت:اینقدر مثل لاک پشت راه نرو ! عجله کن تا هیچ چیزی را از دست ندهیم!مادر ساداکو گفت:ساداکو تو این هوای گرم کمی اهسته تر برو . اما دیگر دیر شده بود ، دختر ها صدا را نشنیدند. چونکه تقریبا داشتند توی خیابان مسابقه می دادند.خانم ساساکی به ناراحتی گفت:ساداکو برای انکه همیشه اول شود انقدر تند میرود که صبر نمی کند تا حرفی را بشنود .اقای ساساکی خنده ای کرد و گفت :
تو اصلا تا به حال دیده ای که ساداکو راه برود . او یا در حال لی لی کردن است یا پریدن یا دویدن .صدای پدر ساداکو سرشار از افتخار و غرور بود . چون دخترش واقعا #دونده ی ماهری بود .در پارک صلح جمعیت با حفظ سکوت ساختمان یاد بود را پر کرده بودند . عکس قربانیان شهر ویران شده ی هیروشیما بر روز دیوار ها نصب شده بود . بمب اتمی و صاعقه ها هیروشیما را به ویرانه تبدیل کرده بودند .ساداکو نمی خواست به عکس های #وحشتناک نگاه کند . محکم دست چی زوکو را گرفت و با سرعت از ان قسمت گذشتند . بعد ساداکو باصدای اهسته به دوستش گفت :من صاعقه های اتمی ان روز را خوب به یاد می اورم . مثل ان بود که هزاران اشعه ی خورشید از اسمان به سوی زمین سرازیر شده بودند . و گرمای ان ها مانند سوزن در چشمانم فرو می رفت.چی زوکو با تعجب گفت :ولی در ان زمان تو خیلی #بچه بودی . چگونه می توانی این چیز ها را به یاد بیاوری؟ساداکو لجوجانه گفت :خوب من به یاد می اورم !بعد از سخنرانی کشیش بودایی و شهردار صد ها کبوتر سفید از قفس ها ازاد شدند .کبوتر ها پرواز کردند و به دور گنبد نشستند .ساداکو با خود فکر می کرد کبوتر ها مثل ارواح_مردگان به نظر می ایند که در فراز اسمان با ازادی در پروازند . وقتی مراسم به پایان رسید ساداکو دیگران را مستقیما به طرف پیرزنی که پشمک می فروخت هدایت کرد . طعم پشمک از سال گذشته بهتر بود . لحظات مثل همیشه به سرعت می گذشتند . بهترین قسمت به نظر ساداکو تماشای اجناس مختلفی بود که برای فروش عرضه می کردند و همچنین استشمام بوی خوب غذاهایی که از دکه ها می امد . در این دکه ها همه چیز از کلوچه های نخودی گرفته تا بیسکوییت های ترد و خوشمزه می فروختند . بدترین قسمت دیدن مردمی بود که سوختگی روی صورتشان لکه های سفید رنگی به جا گذاشته بود . انفجار_بمب_اتمی صورتشان را چنان وحشتناک سوزانده بود که کمتر شبیه صورت انسان به نظر می امد .هر گاه یکی ازقربانیان_بمب به ساداکو نزدیک می شد او به سرعت از انجا دور میشد .وقتی افتاب غروب کرد هیجان مردم بیشتر شد . هنگامی که اخرین نمایشهای خیره کننده ی اتش بازی در اسمان خاموش شد جمعیت در حالی که فانوس های کاغذی با خود حمل می کردند به سوی رود خانه ی اوهاتا حرکت کردند . اقای ساساکی به دقت شمع هایی که در درون شش فانوس گذاشته بود روشن کرد . هر شمع برای یکی از اعضای خانواده . بر روی فانوس ها اسامی خویشاوندانی هم که بر اثر صاعقه ی اتمی جان سپرده بودند . نوشته شده بود . ساداکو اسم مادربزرگش را در کنار فانوس خود نوشته بود .در حالی که شمع های درون فانوس ها به طرز زیبایی شعله ور بودند فانوس ها را به درون رود خانه اوهاتا پرتاب کردند . فانوس ها همچون گلهای اتش در زیر اسمان تاریک در میان اب معلق بودند .
ان شب ساداکو تا مدتها بیدار بود...




طبقه بندی: برنامه های کمپین صلح دزفول، 
برچسب ها: صلح، کمپین صلح، ساداکو، ژاپن، صلح دزفول، ویلاگ کمپین خواستار صلح دزفول، درنا،
ارسال توسط نجمه مورث نوری
مرتبه
تاریخ : یکشنبه 26 اردیبهشت 1395

داستانی از صلح، برای صلح

بعد مثل باد به طرف آشپزخانه دوید و گفت :
مادر ما باید به کارناوال برویم خواهش می کنم صبحانه را زود تر بخوریم . مادرش که مشغول قاچ کردن تربچه بود تا با سوپ و برنج بخورند نگاه سرزنش امیزی به ساداکو انداخت و گفت :
تو حالا دیگه یازده ساله هستی و باید خوب بدانی که ما به کارناوال نمی رویم . بلکه هر سال در رزو ششم ماه اوت خاطره ی کسانی که بر اثر حمله ی اتمی در شهر ما جان سپردند گرامی می داریم . امروز روز یادبود است .
اقای ساساکی پدر ساداکو که در همین لحظه از ایوان پشتی وارد اشپز خانه شده بود گفت :
کاملا درست است . ساداکو تو باید حرمت چنین روزی را نگه داری مادربزرگ تودر ان روز وحشتناک کشته شد .
ساداکو گفت : ولی من حرمت این روز را نگه می دارم و هر روز صبح برای روح مادر بزرگ دعا می کنم . به همین دلیل است که امروز خیلی خوشحالیم.
پدرش گفت : به هر حال الآن دیگر وقت دعا و نیایش رسیده است .
همه ی اعضای خانواده در کنار تاقچه کوچکی گرد هم جمع شدند . عکس مادر بزرگ در یک قاب طلایی روی تاقچه قرار داشت . ساداکو در حالی که چشمانش را به سقف دوخته بود با خود فکر می کرد که شاید هم اکنون روح مادر بزرگ در اطراف تاقچه در حرکت باشد . پدرش با لحن تندی گفت :
ساداکو !!
صلح
ساداکو به سرعت سر خم کرد و به پدرش احترام گذاشت .
تمام مدتی که اقای ساساکی صحبت می کرد . ساداکو انگشتان برهنه ی پاهایش را تکان می داد .
اقای ساساکی برای امرزش روح اجدادش دعا کرد . به خاطر کسب و کار مغازه ی سلمانی اش به درگاه خدا شکر گذاری کرد . همچنین خداوند را شکر کرد که فرزندان خوبی نصیب او شده است . دعا کرد تا خانواده اش در برابر عوارض ناشی از بمب_اتمی به بیماری لوکومی (سرطان_خون ) دچار نشوند .
با وجود اینکه بمب اتمی ۹ سال قبل بر روی شهر هیروشیما انداخته شده بود هنوز هم بسیاری از مردم بر اثر این بیماری جان می سپردند . فضا پر از شعشعات اتمی شده بود که نوعی سم است . تا مدتها خون مردم بر اثر این سم مسموم بود .
هنگام صبحانه ساداکو سوپ و برنج را تند تند و با صدا می خورد . ماساهیرو از دخترانی صحبت کرد که مثل اژدها ی گرسنه غذا می خوردند . اما ساداکو سخن نیش دار برادرش را نشنید.
تمام افکارش در اطراف روز #صلح سال گذشته دور می زد . به یا ان جمعیت انبوه افتاد . به یاد اهنگ های قشنگی که پخش می شد . و به یاد اتش بازی مهیج . هنوز مزه #پشمک خوش مزه را زیر دندانش حس می کرد .
ساداکو در حالی که خواهرش را صدا می کرد گفت : ...
.


طبقه بندی: برنامه های کمپین صلح دزفول، 
برچسب ها: دزفول، صلح، کمپین صلح، وبلاگ کمپین صلح، کمپین خواستار صلح جهانی دزفول، صلح دزفول، صلح جهانی،
ارسال توسط نجمه مورث نوری
مرتبه
تاریخ : شنبه 4 اردیبهشت 1395
داستانی از صلح، برای صلح
.
ادامه داستان ساداکو و هزار درنا کاغذی

اقای ساساکی در حالی که به گرمی دست های دخترش را می فشرد گفت:تا انجا که می توانی#تلاش کن. تو باعث افتخار ما هستی.سخنان محبت_امیز پدر و مادر باعث دلگرمی ساداکو شد و ترسش ریخت . با خود فکر کرد: انها مرا دوست دارند و همین برایم کافی است. مهم نیست چه پیش بیاید.با علامت شروع مسابقه ، ساداکو همه چیز را از یاد برد و تنها به فکر مسابقه بود.وقتی که نوبت او رسید ، با تمام نیرویش شروع به دویدن کرد.وقتی مسابقه پایان یافت هنوز قلب ساداکو می تپید و ضربان نبضش بر روی دنده هایش سنگینی می کرد. در ان لحظه بود که احساس عجیبی به ساداکو دست داد .احساس گیجی. به سختی توانست صدای فریادی را بشنود که می گفت :تیم تو برنده شد !اعضای دو تیم دور ساداکو را گرفته بودند.صدای هلهله وشادی ان ها همه جا را پر کرده بود. ساداکو چند بار سرش را تکان داد و گیجی از بین رفت.در تمام مدت زمستان ساداکو تمرین دو می کرد تا امادگی لازم را برای پیوستن به اعضای اصلی تیم به دست اورد. او تقریبا هر روز تمرین می کرد. گاهی بعد از دویدن طولانی حالت گیجی پیدا می کرد. ساداکو تصمیم گرفته بود از این راز با کسی #صحبت نکند . سعی می کرد خودش را قانع سازد که چیز مهمی نیست .

peace
 و به تدریج خوب خواه شد. اما انطور نبود و او هر روز بد تر می شد.ساداکو با ترس و وحشت این راز را برای خودش پنهان نگه داشته ، و حتی به بهترین دوستش چی زوکو چیزی در این باره نگفته بود.شب سال_نو ، ساداکو ارزو کرد که معجزه ای رخ بدهد و گیجی اش از بین برود . چه قدر خوب اگر این غم را نداشت . ان وقت دیگر همه چیز عالی میشد.نیمه های شب ساداکو در بسترش خوابیده بود که صدای ناقوس معبد به گوشش خورد. ناقوس ها با هر طنینی زشتی های سال گذشته را به دور می ریختند.تا ان که سال_نو با پاکیها و خوبیها اغاز گردد . با هر زنگ ناقوس ساداکو همچنان خواب الوده،ارزوهایش را بر زبان آورد.صبح روز بعد خانواده ی ساساک به جمعیت انبوهی که به سمت معبد می رفتند پیوستند.خانم ساساکی که در لباس کیمونوی ابریشمی گلدارش زیبا تر از همیشه شده بود خطاب به ساداکو گفت:به محض این که کمی پول پس انداز کنم . قول می دهم یک کیمونو ی زیبا برایت بخرم. دختری به سن و سال تو بایدکیمونو داشته باشد.ساداکو مودبانه از مادرش تشکر کرد. اما برای او داشتن کیمونو اصلا مهم نبود. تنها چیزی که برایش مهم بود عضو شدن در تیم دو ی مدرسه بود...
.
ادامه در پست بعد .
ممنونم که ما رو همراهی میکنید




طبقه بندی: برنامه های کمپین صلح دزفول، 
برچسب ها: درنا پرنده صلح، دزفول، کمپین صلح دزفول، وبلاگ کمپین صلح، ساداکو، کمپین صلح جهانی، peace،
ارسال توسط نجمه مورث نوری
مرتبه
تاریخ : شنبه 4 اردیبهشت 1395
داستانی از صلح، برای صلح
.
ادامه پست قبل...

ان شب ساداکو تا مدتها بیدار بود . و همه وقایع روزی را که پشت سر نهاده بود از خاطر می گذرانید و با خودش فکر می کرد که ماساهیرو اشتباه کرده بود عنکبوت خوشبختی اورده بود . با خود گفت که فردا این موضوع را به وی خواهد گفت .

ساداکو
۳- راز_ساداکو

اوایل پاییز بود که ساداکو با پیغام خوشی شتابان از مدرسه به خانه دوید . کفشهایش را با عجله به اطراف پرتاب کرد . به طوری که از صدای بر خورد ان ها با در صدای دنگی بر خاست . داد زد :من امدم .مادرش در اشپزخانه مشغول اماده کردن غذا بود .ساداکو نفس زنان گفت :مادر حدس بزن چه شده ! بهترین اتفاقی که ممکن است روی بدهد .مادرش گفت :نمی دانم ، همینقدر می دانم که باید اتفاق خیلی خوبی باشد که اینقدر خوشحالی انقدر خوب که حتی نمی توانم حدس بزنم .ساداکو گفت : مسابقه ی بزرگ در روز ورزش من از طرف کلاسم انتخاب شدم تا جزو بازیکنان ذخیره ی تیم #دو شرکت کنم .بعد در حالی که کیف مدرسه اش را در دست می چرخانید . و با شادی به دور اتاق می چرخید گفت :فکرش را بکن .اگر تیم ما برنده شود من حتما سال دیگر از اعضای اصلی تیم خواهم بود .و این چیزی بود که ساداکو همیشه #ارزویش را داشت . به هنگام صرف شام اقای ساساکی درباره ی کار های خوب و شایسته ای که باعث افتخار و غرور خانواده می شود صحبت می کرد . حتی ماساهیرو تحت تاثیر سخنان پدر قرار گرفت .از ان به بعد ساداکو فقط به یک چیز فکر می کرد : مسابقه ی دو
هر روز در مدرسه تمرین می کرد . راه خانه تا مدرسه تا خانه را می دوید . وقتی که ماساهیرو با ساعت پدر بزرگشان برایش زمان می گرفت ، سرعت ساداکو همه را به تعجب وا می داشت . او با خود گفت :بهترین #دونده ی مدرسه خواهم شد .بالاخره ان #روز_بزرگ فرا رسید . جمعیت انبوهی از والدین ، خویشاوندان و دوستان شرکت کنندگان در مسابقه ، در مدرسه جمع شده بودند تا مسابقه را تماشا کنند . ساداکو به قدری هیجان زده بود که می ترسید پاهایش حتی قادر به حرکت نباشد . ناگهان همه ی اعضای تیم رقیب به نظر ساداکو بلند تر و قوی تر از اعضای تیم خودش امد . وقتی ساداکو راجع به احساس خود با مادرش صحبت کرد ، خانم ساساکی گفت :ساداکو این طبیعی است که تو در چنین موقعیتی حالت ترس داشته باشی . نگران نباش ! به محض این که مسابقه شروع شود تو همه چیز را فراموش خواهی کرد و مثل همیشه تند و سریع خواهی دوید.مسابقه شروع شد .
اقای ساساکی در حالی که به گرمی دست های دخترش را می فشرد گفت : ...
.
.
ادامه در پست بعد...
.
پ.ن:کتاب ساداکو و هزار درنای کاغذی




طبقه بندی: برنامه های کمپین صلح دزفول، 
برچسب ها: دزفول، ساداگو، ژاپن، صلح، وبلاگ صلح، کمپین صلح، داستان صلح،
ارسال توسط نجمه مورث نوری
مرتبه
تاریخ : جمعه 3 اردیبهشت 1395

داستانی از صلح، برای صلح

ادامه پست قبلی
ساداکو نمی خواست به عکس های #وحشتناک نگاه کند . محکم دست چی زوکو را گرفت و با سرعت از ان قسمت گذشتند . بعد ساداکو باصدای اهسته به دوستش گفت :من صاعقه های اتمی ان روز را خوب به یاد می اورم . مثل ان بود که هزاران اشعه ی خورشید از اسمان به سوی زمین سرازیر شده بودند . و گرمای ان ها مانند سوزن در چشمانم فرو می رفت.چی زوکو با تعجب گفت :ولی در ان زمان تو خیلی بچه بودی . چگونه می توانی این چیز ها را به یاد بیاوری؟ساداکو لجوجانه گفت :خوب من به یاد می اورم !بعد از سخنرانی کشیش بودایی و شهردار صد ها کبوتر سفید از قفس ها ازاد شدند کبوتر ها #پرواز کردند و به دور گنبد نشستند .ساداکو با خود فکر می کرد کبوتر ها مثل ارواح_مردگان به نظر می ایند که در فراز اسمان با ازادی در پروازند . وقتی مراسم به پایان رسید ساداکو دیگران را مستقیما به طرف پیرزنی که پشمک می فروخت هدایت کرد . طعم پشمک از سال گذشته بهتر بود . لحظات مثل همیشه به سرعت می گذشتند . بهترین قسمت به نظر ساداکو تماشای اجناس مختلفی بود که برای فروش عرضه می کردند و همچنین استشمام بوی خوب غذاهایی که از دکه ها می امد . در این دکه ها همه چیز از کلوچه های نخودی گرفته تا بیسکوییت های ترد و خوشمزه می فروختند . بدترین قسمت دیدن مردمی بود که سوختگی روی صورتشان لکه های سفید رنگی به جا گذاشته بود . انفجار_بمب_اتمی صورتشان را چنان وحشتناک سوزانده بود که کمتر شبیه صورت انسان به نظر می امد .

دزفول

هر گاه یکی از قربانیان_بمب به ساداکو نزدیک می شد او به سرعت از انجا دور میشد .وقتی افتاب غروب کرد هیجان مردم بیشتر شد . هنگامی که اخرین نمایشهای خیره کننده ی اتش بازی در اسمان خاموش شد جمعیت در حالی که فانوس های #کاغذی با خود حمل می کردند به سوی رود خانه ی اوهاتا حرکت کردند . اقای ساساکی به دقت شمع هایی که در درون شش فانوس گذاشته بود روشن کرد . هر شمع برای یکی از اعضای خانواده . بر روی فانوس ها اسامی خویشاوندانی هم که بر اثر صاعقه ی اتمی جان سپرده بودند . نوشته شده بود . ساداکو اسم مادربزرگش را در کنار فانوس خود نوشته بود .
در حالی که شمع های درون فانوس ها به طرز زیبایی شعله ور بودند فانوس ها را به درون رود خانه اوهاتا پرتاب کردند . فانوس ها همچون گلهای_اتش در زیر اسمان تاریک در میان اب معلق بودند .ان شب ساداکو تا مدتها بیدار بود . و همه وقایع روزی را که پشت سر نهاده بود از خاطر می گذرانید و با خودش فکر می کرد که....

ادامه در پست بعد...


طبقه بندی: برنامه های کمپین صلح دزفول، 
برچسب ها: ساداکو، صلح، کمپین صلح دزفول، ساداکو دختر ژاپنی، خوزستان، ایران، کمپین صلح جهانی،
ارسال توسط نجمه مورث نوری
مرتبه
تاریخ : جمعه 3 اردیبهشت 1395
داستانی از صلح، برای صلح
ادامه پست قبلی....
ساداکو در حالی که خواهرش را صدا می کرد گفت :میتسو بیا ظرف ها رو بششوییم تا بتوانیم زود تر برویم .وقتی که همی ظرف ها را شستند . و اشپز خانه را تمیز و م رتب کردند . ساداکو مو هایش را با روبان قرمز رنگی بست و سپس منتظرانه جلوی در ایستاد .مادرش به آرامی گفت :ساداکو ما قبل از ساعت هفت و نیم نمی رویم . تو می توانی راحت و اسوده بنشینی تا موقع رفتن برسد .ساداکو تلپی خود را روز پا دری انداخت . هرگز هیچ واقعه ای باعث نمی شد پدر و مادرش عجله کنند .هنگامی که ساداکو کنار در نشسته بود چشمش به عنکبوتی افتاد که از میان اتاق می گذشت . با خوش حالی گفت . با خوشحالی گفت :عنکبوت علامت خوشبختی است !حالا دیگر مطمئن بود که ان روز به او خیلی خوش خواهد گذشت . با احتیاط حشره را میان دو کف دستش گرفت و ان را بیرون در رها کرد . ماساهیرو گفت : این خیلی احمقانه است . عنکبوت که اقبال نمی اوردساداکو با شادی جواب داد :باش تا ببینی !

صلح
۲- روزصلح

وقتی همه ی اعضای خانواده خانه را ترک کردند ، هوا تقریبا گرم شده بود . خیابان شلوغ بود . ساداکو به سرعت به طرف منزل بهترین دوستش چی زوکو دوید . ان دو ، از دوران کودکستان با هم دوست بودند . ساداکو مطمئن بود که همیشه دوستان خوب و جدا نشدنی برای هم دیگر باقی خواهد ماند .
چی زوکو ، در حالی که به سوی ساداکودست تکان می داد ، به طرفش امد . ساداکو اهی کشید و گفت :کاش دوستم کمی تند تر راه می رفت .
و خطاب به وی گفت :اینقدر مثل لاک پشت راه نرو ! عجله کن تا هیچ چیزی را از دست ندهیم !مادر ساداکو گفت :ساداکو تو این هوای گرم کمی اهسته تر برو . اما دیگر دیر شده بود ، دختر ها صدا را نشنیدند . چونکه تقریبا داشتند توی خیابان مسابقه می دادند .خانم ساساکی به ناراحتی گفت :ساداکو برای انکه همیشه اول شود انقدر تند میرود که صبر نمی کند تا حرفی را بشنود .اقای ساساکی خنده ای کرد و گفت :تو اصلا تا به حال دیده ای که ساداکو راه برود . او یا در حال لی لی کردن است یا پریدن یا دویدن .صدای پدر ساداکو سرشار از افتخار و غرور بود . چون دخترش واقعا دونده ی ماهری بود .در پارک صلح جمعیت با حفظ سکوت ساختمان یاد بود را پر کرده بودند . عکس قربانیان شهر ویران شده ی هیروشیما بر روز دیوار ها نصب شده بود . بمب اتمی و صاعقه ها هیروشیما را به ویرانه تبدیل کرده بودند .ساداکو نمی خواست به عکس های وحشتناک نگاه کند . محکم دست چی زوکو را گرفت و ....
ادامه در پست بعد...
.
ممنون که ما رو همراهی میکنید


طبقه بندی: برنامه های کمپین صلح دزفول، 
برچسب ها: دزفول، ایران، خوزستان، صلح، ساداکو، کمپین صلح، کمپین صلح دزفول،
ارسال توسط نجمه مورث نوری
(تعداد کل صفحات:2)      [1]   [2]  

آرشیو مطالب
پیوند های روزانه
امکانات جانبی
blogskin