تبلیغات
کمپین خواستار صلح جهانی دزفول - مطالب ابر درنا
کمپین خواستار صلح جهانی دزفول
کمپین خواستار صلح جهانی مردم شهر دزفول

مرتبه
تاریخ : یکشنبه 26 اردیبهشت 1395

داستانی از صلح، برای صلح

ساداکو در حالی که خواهرش را صدا می کرد گفت :میتسو بیا ظرف ها رو بششوییم تا بتوانیم زود تر برویم.وقتی که همی ظرف ها را شستند و اشپز خانه را تمیز و م رتب کردند. ساداکو مو هایش را با روبان قرمز رنگی بست و سپس منتظرانه جلوی در ایستاد .مادرش به آرامی گفت:ساداکو ما قبل از ساعت هفت و نیم نمی رویم . تو می توانی راحت و اسوده بنشینی تا موقع رفتن برسد.ساداکو تلپی خود را روز پا دری انداخت. هرگز هیچ واقعه ای باعث نمی شد پدر و مادرش عجله کنند.هنگامی که ساداکو کنار در نشسته بود چشمش به عنکبوتی افتاد که از میان اتاق می گذشت. با خوش حالی گفت. با خوشحالی گفت:

صلح دزفول
عنکبوت علامت خوشبختی است!حالا دیگر مطمئن بود که ان روز به او خیلی خوش خواهد گذشت. با احتیاط حشره را میان دو کف دستش گرفت و ان را بیرون در رها کرد. ماساهیرو گفت : این خیلی احمقانه است . عنکبوت که اقبال نمی اورد ساداکو با شادی جواب داد :باش تا ببینی !۲- روز صلح
وقتی همه ی اعضای خانواده خانه را ترک کردند ، هوا تقریبا گرم شده بود . خیابان شلوغ بود . ساداکو به سرعت به طرف منزل بهترین دوستش چی زوکو دوید . ان دو ، از دوران کودکستان با هم دوست بودند . ساداکو مطمئن بود که همیشه دوستان خوب و جدا نشدنی برای هم دیگر باقی خواهد ماند.چی زوکو ، در حالی که به سوی ساداکودست تکان می داد ، به طرفش امد . ساداکو اهی کشید و گفت:کاش دوستم کمی تند تر راه می رفت.و خطاب به وی گفت:اینقدر مثل لاک پشت راه نرو ! عجله کن تا هیچ چیزی را از دست ندهیم!مادر ساداکو گفت:ساداکو تو این هوای گرم کمی اهسته تر برو . اما دیگر دیر شده بود ، دختر ها صدا را نشنیدند. چونکه تقریبا داشتند توی خیابان مسابقه می دادند.خانم ساساکی به ناراحتی گفت:ساداکو برای انکه همیشه اول شود انقدر تند میرود که صبر نمی کند تا حرفی را بشنود .اقای ساساکی خنده ای کرد و گفت :
تو اصلا تا به حال دیده ای که ساداکو راه برود . او یا در حال لی لی کردن است یا پریدن یا دویدن .صدای پدر ساداکو سرشار از افتخار و غرور بود . چون دخترش واقعا #دونده ی ماهری بود .در پارک صلح جمعیت با حفظ سکوت ساختمان یاد بود را پر کرده بودند . عکس قربانیان شهر ویران شده ی هیروشیما بر روز دیوار ها نصب شده بود . بمب اتمی و صاعقه ها هیروشیما را به ویرانه تبدیل کرده بودند .ساداکو نمی خواست به عکس های #وحشتناک نگاه کند . محکم دست چی زوکو را گرفت و با سرعت از ان قسمت گذشتند . بعد ساداکو باصدای اهسته به دوستش گفت :من صاعقه های اتمی ان روز را خوب به یاد می اورم . مثل ان بود که هزاران اشعه ی خورشید از اسمان به سوی زمین سرازیر شده بودند . و گرمای ان ها مانند سوزن در چشمانم فرو می رفت.چی زوکو با تعجب گفت :ولی در ان زمان تو خیلی #بچه بودی . چگونه می توانی این چیز ها را به یاد بیاوری؟ساداکو لجوجانه گفت :خوب من به یاد می اورم !بعد از سخنرانی کشیش بودایی و شهردار صد ها کبوتر سفید از قفس ها ازاد شدند .کبوتر ها پرواز کردند و به دور گنبد نشستند .ساداکو با خود فکر می کرد کبوتر ها مثل ارواح_مردگان به نظر می ایند که در فراز اسمان با ازادی در پروازند . وقتی مراسم به پایان رسید ساداکو دیگران را مستقیما به طرف پیرزنی که پشمک می فروخت هدایت کرد . طعم پشمک از سال گذشته بهتر بود . لحظات مثل همیشه به سرعت می گذشتند . بهترین قسمت به نظر ساداکو تماشای اجناس مختلفی بود که برای فروش عرضه می کردند و همچنین استشمام بوی خوب غذاهایی که از دکه ها می امد . در این دکه ها همه چیز از کلوچه های نخودی گرفته تا بیسکوییت های ترد و خوشمزه می فروختند . بدترین قسمت دیدن مردمی بود که سوختگی روی صورتشان لکه های سفید رنگی به جا گذاشته بود . انفجار_بمب_اتمی صورتشان را چنان وحشتناک سوزانده بود که کمتر شبیه صورت انسان به نظر می امد .هر گاه یکی ازقربانیان_بمب به ساداکو نزدیک می شد او به سرعت از انجا دور میشد .وقتی افتاب غروب کرد هیجان مردم بیشتر شد . هنگامی که اخرین نمایشهای خیره کننده ی اتش بازی در اسمان خاموش شد جمعیت در حالی که فانوس های کاغذی با خود حمل می کردند به سوی رود خانه ی اوهاتا حرکت کردند . اقای ساساکی به دقت شمع هایی که در درون شش فانوس گذاشته بود روشن کرد . هر شمع برای یکی از اعضای خانواده . بر روی فانوس ها اسامی خویشاوندانی هم که بر اثر صاعقه ی اتمی جان سپرده بودند . نوشته شده بود . ساداکو اسم مادربزرگش را در کنار فانوس خود نوشته بود .در حالی که شمع های درون فانوس ها به طرز زیبایی شعله ور بودند فانوس ها را به درون رود خانه اوهاتا پرتاب کردند . فانوس ها همچون گلهای اتش در زیر اسمان تاریک در میان اب معلق بودند .
ان شب ساداکو تا مدتها بیدار بود...




طبقه بندی: برنامه های کمپین صلح دزفول، 
برچسب ها: صلح، کمپین صلح، ساداکو، ژاپن، صلح دزفول، ویلاگ کمپین خواستار صلح دزفول، درنا،
ارسال توسط نجمه مورث نوری
مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395
ادامه پست قبل

بعد مثل باد به طرف آشپزخانه دوید و گفت :
مادر ما باید به کارناوال برویم خواهش می کنم صبحانه را زود تر بخوریم . مادرش که مشغول قاچ کردن تربچه بود تا با سوپ و برنج بخورند نگاه سرزنش امیزی به ساداکو انداخت و گفت :
تو حالا دیگه یازده ساله هستی و باید خوب بدانی که ما به کارناوال نمی رویم . بلکه هر سال در رزو ششم ماه اوت خاطره ی کسانی که بر اثر حمله ی اتمی در شهر ما جان سپردند گرامی می داریم . امروز روز یادبود است .
اقای ساساکی پدر ساداکو که در همین لحظه از ایوان پشتی وارد اشپز خانه شده بود گفت :
کاملا درست است . ساداکو تو باید حرمت چنین روزی را نگه داری مادربزرگ تودر ان روز وحشتناک کشته شد .
ساداکو گفت : ولی من حرمت این روز را نگه می دارم و هر روز صبح برای روح مادر بزرگ دعا می کنم . به همین دلیل است که امروز خیلی خوشحالیم.
پدرش گفت : به هر حال الآن دیگر وقت دعا و نیایش رسیده است .
همه ی اعضای خانواده در کنار تاقچه کوچکی گرد هم جمع شدند . عکس مادر بزرگ در یک قاب طلایی روی تاقچه قرار داشت . ساداکو در حالی که چشمانش را به سقف دوخته بود با خود فکر می کرد که شاید هم اکنون روح مادر بزرگ در اطراف تاقچه در حرکت باشد . پدرش با لحن تندی گفت :
ساداکو !!
صلح دزفول

ساداکو به سرعت سر خم کرد و به پدرش احترام گذاشت .
تمام مدتی که اقای ساساکی صحبت می کرد . ساداکو انگشتان برهنه ی پاهایش را تکان می داد .
اقای ساساکی برای امرزش روح اجدادش دعا کرد . به خاطر کسب و کار مغازه ی سلمانی اش به درگاه خدا شکر گذاری کرد . همچنین خداوند را شکر کرد که فرزندان خوبی نصیب او شده است . دعا کرد تا خانواده اش در برابر عوارض ناشی از بمب_اتمی به بیماری لوکومی ( سرطان_خون ) دچار نشوند .
با وجود اینکه بمب اتمی ۹ سال قبل بر روی شهر هیروشیما انداخته شده بود هنوز هم بسیاری از مردم بر اثر این بیماری جان می سپردند . فضا پر از تشعشعات اتمی شده بود که نوعی سم است . تا مدتها خون مردم بر اثر این سم مسموم بود .
هنگام صبحانه ساداکو سوپ و برنج را تند تند و با صدا می خورد . ماساهیرو از دخترانی صحبت کرد که مثل اژدها ی گرسنه غذا می خوردند . اما ساداکو سخن نیش دار برادرش را نشنید.
تمام افکارش در اطراف روز صلح سال گذشته دور می زد . به یا ان جمعیت انبوه افتاد . به یاد اهنگ های قشنگی که پخش می شد . و به یاد اتش بازی مهیج . هنوز مزه پشمک خوش مزه را زیر دندانش حس می کرد .
ساداکو در حالی که خواه
رش را صدا می کرد گفت :...





طبقه بندی: برنامه های کمپین صلح دزفول، 
برچسب ها: دزفول، ایران، خوزستان، ساداکو، صلح، درنا، کمپین صلح دزفول،
ارسال توسط نجمه مورث نوری
مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395
داستانی از صلح، برای صلح
.
ساداکو و هزار دُرنای کاغذی
.
Sadako and the 1000 Paper Cranes
.
ساداکو

#ساداکو، دخترکژاپنی، دو ساله بود که بمب_اتمی امریکا در شهرهیروشیمای ژاپن فرود آمد. در یک لحظه هزاران تن سوختند و جان سپردند. ساداکو ده سال بعد بر اثر تشعشعات اتمی بهسرطان خون مبتلا شد و درگذشت.
این کتاب بر پایه نامه های ساداکو، که توسط هم لاسیهایش جمع آوری شده فراهم آمده است. او یکی از این قربانیان این جنایت_تاریخی امریکاست، و امروز یکی از قهرمانان کودک ژاپنی به شمار می رود.

۱- علامت خوشبخت

ساداکو از ابتدا یه دونده به دنیا امده بود . ماردش می گفت او پیش از اینکه راه رفتن را یاد بگیرد دویدن آموخت.
صبح یکی از روز های ماه اوت سال ۱۹۵۴ وقتی ساداکو از خواب بر خاست با عجله لباسش را عوض کرد و از خانه بیرون رفت.
مو های سیااه وبلندش در پرتو افتاب #درخشان صبح #ژاپن خرمایی رنگ به نظر می امد . حتی تکه ای ابر در اسمان #ابی به چشم نمی خورد . این نشانه ی خوشبختی بود.
ساداکو همیشه در فکر بود تا نشانه ای حاکی از خوشبختی پیدا کند.
وقتی به خانه برگشت . خواهر و دو برادرش هنوز در خواب بودند . چند سیخونک به برادرش ماساهیرو زد و گفت:
بلند شو پسره ی تنبل امروز روز صلح است.
ماساهیرو غر و لند کنان خمیازه ای کشید و می خواست باز بخوابد اما او نیز مانند اغلب پسر های ۱۴ ساله عاشق خوردن بود وقتی بوی مطبوع سوپ لوبیا رو به مشامش خورد بلند شد چند لحظه بعد میتسو و ایجو هم بیدار شدند.
ساداکو کمک کرد تا ایجی لباسش را بپوشد . ایجی شش سال داشت اما گاهی جوراب یا لباسش را گم می کرد . سپس ساداکو لحاف ها را تا کرد و به کمک خواهرش میتسو که نه سال داشت ان ها را درون گنجه گذاشت . بعد مثل باد به طرف اشپزخانه دوید و گفت:.....
.
.
.
ادامه در پست بعد...





طبقه بندی: برنامه های کمپین صلح دزفول، 
برچسب ها: دزفول، ایران، خوزستان، کمپین صلح، صلح جهانی، ساداکو، درنا،
ارسال توسط نجمه مورث نوری
آرشیو مطالب
پیوند های روزانه
امکانات جانبی
blogskin