تبلیغات
کمپین خواستار صلح جهانی دزفول - مطالب ابر ژاپن
کمپین خواستار صلح جهانی دزفول
کمپین خواستار صلح جهانی مردم شهر دزفول

مرتبه
تاریخ : دوشنبه 27 فروردین 1397
موزه صلح چیان- کامکیرا-ژاپن-1975
chiran peace museum - Kagoshima --Japan -1975

46



طبقه بندی: طرح های گرافیکی کمپین صلح دزفول، 
برچسب ها: دزفول، صلح، کمپین صلح، صلح دزفول، ژاپن، موزه صلح، وبلاگ صلح،
ارسال توسط نجمه مورث نوری
مرتبه
تاریخ : دوشنبه 20 فروردین 1397
موزه صلح مدرسه ابتدایی Honkawa -ژاپن -1988
Honkawa Elementry School Peace Meuseum-Japan -1988

45



طبقه بندی: طرح های گرافیکی کمپین صلح دزفول، 
برچسب ها: دزفول، صلح، ژاپن، مدرسه ابتدایی، موزه صلح، وبلاگ صلح، کمپین صلح دزفول،
ارسال توسط نجمه مورث نوری
مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 9 اسفند 1396
بنای یادبود صلح کودکان   (1958)
ساداکو ساسکی در طی بمب گذاری در سن دو سالگی، ده سال بعد از آن مبتلا به لوسمی شد و درگذشت.همکلاسی های او با حیرت از مرگش,  یک فراخوان ملی "ساخت یک بنای تاریخی به سوگواری همه کودکان که از بمباران اتمی جان باختند" ترتیب دادند. با حمایت بیش از 3100 مدرسه در سراسر ژاپن و دیگر کشورها، از جمله انگلستان،دربالای المان مجسمه برنزی دختر است که در طرف مقابل این پایه، دختران پسر و دختر به حالت تعلیق درآمده و آینده روشن و امید را به تصویر می کشد. در زیر سنگ زیر پایه نوشته شده است: "این گریه ما است.
این اثر توسط Kazuo Kikuchi، انجام شده(در حال حاضر، زنگ و درنای طلایی در لابی طبقه اول از ساختمان شرق به موزه یادبود صلح هیروشیما به نمایش گذاشته.
Childrens peace Monument - Hiroshima- 1958
43



طبقه بندی: طرح های گرافیکی کمپین صلح دزفول، 
برچسب ها: دزفول، صلح، کمپین صلح، وبلاگ صلح دزفول، توکیو، بنای صلح کودکان، ژاپن،
ارسال توسط نجمه مورث نوری
مرتبه
تاریخ : سه شنبه 17 بهمن 1396
پارک یادبود صلح هیروشیما-1996
peace park Memorial Hiroshima-1996


42



طبقه بندی: طرح های گرافیکی کمپین صلح دزفول، 
برچسب ها: دزفول، صلح، هیروشیما، ژاپن، انجمن دزپارس، وبلاگ صلح دزفول، کمپین صلح،
ارسال توسط نجمه مورث نوری
مرتبه
تاریخ : یکشنبه 12 آذر 1396
مرکز صلح بین المللی اوزاکا -ژاپن-1991
Osaka International Peace Center-(Japan)-1991

dezfulpeace



طبقه بندی: طرح های گرافیکی کمپین صلح دزفول، 
برچسب ها: دزفول، صلح، ژاپن، مرکز صلح، وبلاگ صلح دزفول، کمپین صلح جهانی دزفول، dezfulpeace،
ارسال توسط نجمه مورث نوری
مرتبه
تاریخ : دوشنبه 22 آبان 1396
موزه دانشگاه صلح جهانی توکیو-ژاپن-1992
Kyoto Museum for world peace - Ritsumeikan University-(japan- 1992)

38



طبقه بندی: طرح های گرافیکی کمپین صلح دزفول، 
برچسب ها: دزفول، صلح، توکیو، ژاپن، دانشگاه جهانی، کویوتو، dezfulpeace،
ارسال توسط نجمه مورث نوری
مرتبه
تاریخ : یکشنبه 26 اردیبهشت 1395

داستانی از صلح، برای صلح

ساداکو در حالی که خواهرش را صدا می کرد گفت :میتسو بیا ظرف ها رو بششوییم تا بتوانیم زود تر برویم.وقتی که همی ظرف ها را شستند و اشپز خانه را تمیز و م رتب کردند. ساداکو مو هایش را با روبان قرمز رنگی بست و سپس منتظرانه جلوی در ایستاد .مادرش به آرامی گفت:ساداکو ما قبل از ساعت هفت و نیم نمی رویم . تو می توانی راحت و اسوده بنشینی تا موقع رفتن برسد.ساداکو تلپی خود را روز پا دری انداخت. هرگز هیچ واقعه ای باعث نمی شد پدر و مادرش عجله کنند.هنگامی که ساداکو کنار در نشسته بود چشمش به عنکبوتی افتاد که از میان اتاق می گذشت. با خوش حالی گفت. با خوشحالی گفت:

صلح دزفول
عنکبوت علامت خوشبختی است!حالا دیگر مطمئن بود که ان روز به او خیلی خوش خواهد گذشت. با احتیاط حشره را میان دو کف دستش گرفت و ان را بیرون در رها کرد. ماساهیرو گفت : این خیلی احمقانه است . عنکبوت که اقبال نمی اورد ساداکو با شادی جواب داد :باش تا ببینی !۲- روز صلح
وقتی همه ی اعضای خانواده خانه را ترک کردند ، هوا تقریبا گرم شده بود . خیابان شلوغ بود . ساداکو به سرعت به طرف منزل بهترین دوستش چی زوکو دوید . ان دو ، از دوران کودکستان با هم دوست بودند . ساداکو مطمئن بود که همیشه دوستان خوب و جدا نشدنی برای هم دیگر باقی خواهد ماند.چی زوکو ، در حالی که به سوی ساداکودست تکان می داد ، به طرفش امد . ساداکو اهی کشید و گفت:کاش دوستم کمی تند تر راه می رفت.و خطاب به وی گفت:اینقدر مثل لاک پشت راه نرو ! عجله کن تا هیچ چیزی را از دست ندهیم!مادر ساداکو گفت:ساداکو تو این هوای گرم کمی اهسته تر برو . اما دیگر دیر شده بود ، دختر ها صدا را نشنیدند. چونکه تقریبا داشتند توی خیابان مسابقه می دادند.خانم ساساکی به ناراحتی گفت:ساداکو برای انکه همیشه اول شود انقدر تند میرود که صبر نمی کند تا حرفی را بشنود .اقای ساساکی خنده ای کرد و گفت :
تو اصلا تا به حال دیده ای که ساداکو راه برود . او یا در حال لی لی کردن است یا پریدن یا دویدن .صدای پدر ساداکو سرشار از افتخار و غرور بود . چون دخترش واقعا #دونده ی ماهری بود .در پارک صلح جمعیت با حفظ سکوت ساختمان یاد بود را پر کرده بودند . عکس قربانیان شهر ویران شده ی هیروشیما بر روز دیوار ها نصب شده بود . بمب اتمی و صاعقه ها هیروشیما را به ویرانه تبدیل کرده بودند .ساداکو نمی خواست به عکس های #وحشتناک نگاه کند . محکم دست چی زوکو را گرفت و با سرعت از ان قسمت گذشتند . بعد ساداکو باصدای اهسته به دوستش گفت :من صاعقه های اتمی ان روز را خوب به یاد می اورم . مثل ان بود که هزاران اشعه ی خورشید از اسمان به سوی زمین سرازیر شده بودند . و گرمای ان ها مانند سوزن در چشمانم فرو می رفت.چی زوکو با تعجب گفت :ولی در ان زمان تو خیلی #بچه بودی . چگونه می توانی این چیز ها را به یاد بیاوری؟ساداکو لجوجانه گفت :خوب من به یاد می اورم !بعد از سخنرانی کشیش بودایی و شهردار صد ها کبوتر سفید از قفس ها ازاد شدند .کبوتر ها پرواز کردند و به دور گنبد نشستند .ساداکو با خود فکر می کرد کبوتر ها مثل ارواح_مردگان به نظر می ایند که در فراز اسمان با ازادی در پروازند . وقتی مراسم به پایان رسید ساداکو دیگران را مستقیما به طرف پیرزنی که پشمک می فروخت هدایت کرد . طعم پشمک از سال گذشته بهتر بود . لحظات مثل همیشه به سرعت می گذشتند . بهترین قسمت به نظر ساداکو تماشای اجناس مختلفی بود که برای فروش عرضه می کردند و همچنین استشمام بوی خوب غذاهایی که از دکه ها می امد . در این دکه ها همه چیز از کلوچه های نخودی گرفته تا بیسکوییت های ترد و خوشمزه می فروختند . بدترین قسمت دیدن مردمی بود که سوختگی روی صورتشان لکه های سفید رنگی به جا گذاشته بود . انفجار_بمب_اتمی صورتشان را چنان وحشتناک سوزانده بود که کمتر شبیه صورت انسان به نظر می امد .هر گاه یکی ازقربانیان_بمب به ساداکو نزدیک می شد او به سرعت از انجا دور میشد .وقتی افتاب غروب کرد هیجان مردم بیشتر شد . هنگامی که اخرین نمایشهای خیره کننده ی اتش بازی در اسمان خاموش شد جمعیت در حالی که فانوس های کاغذی با خود حمل می کردند به سوی رود خانه ی اوهاتا حرکت کردند . اقای ساساکی به دقت شمع هایی که در درون شش فانوس گذاشته بود روشن کرد . هر شمع برای یکی از اعضای خانواده . بر روی فانوس ها اسامی خویشاوندانی هم که بر اثر صاعقه ی اتمی جان سپرده بودند . نوشته شده بود . ساداکو اسم مادربزرگش را در کنار فانوس خود نوشته بود .در حالی که شمع های درون فانوس ها به طرز زیبایی شعله ور بودند فانوس ها را به درون رود خانه اوهاتا پرتاب کردند . فانوس ها همچون گلهای اتش در زیر اسمان تاریک در میان اب معلق بودند .
ان شب ساداکو تا مدتها بیدار بود...




طبقه بندی: برنامه های کمپین صلح دزفول، 
برچسب ها: صلح، کمپین صلح، ساداکو، ژاپن، صلح دزفول، ویلاگ کمپین خواستار صلح دزفول، درنا،
ارسال توسط نجمه مورث نوری
مرتبه
تاریخ : شنبه 4 اردیبهشت 1395
داستانی از صلح، برای صلح
.
ادامه پست قبل...

ان شب ساداکو تا مدتها بیدار بود . و همه وقایع روزی را که پشت سر نهاده بود از خاطر می گذرانید و با خودش فکر می کرد که ماساهیرو اشتباه کرده بود عنکبوت خوشبختی اورده بود . با خود گفت که فردا این موضوع را به وی خواهد گفت .

ساداکو
۳- راز_ساداکو

اوایل پاییز بود که ساداکو با پیغام خوشی شتابان از مدرسه به خانه دوید . کفشهایش را با عجله به اطراف پرتاب کرد . به طوری که از صدای بر خورد ان ها با در صدای دنگی بر خاست . داد زد :من امدم .مادرش در اشپزخانه مشغول اماده کردن غذا بود .ساداکو نفس زنان گفت :مادر حدس بزن چه شده ! بهترین اتفاقی که ممکن است روی بدهد .مادرش گفت :نمی دانم ، همینقدر می دانم که باید اتفاق خیلی خوبی باشد که اینقدر خوشحالی انقدر خوب که حتی نمی توانم حدس بزنم .ساداکو گفت : مسابقه ی بزرگ در روز ورزش من از طرف کلاسم انتخاب شدم تا جزو بازیکنان ذخیره ی تیم #دو شرکت کنم .بعد در حالی که کیف مدرسه اش را در دست می چرخانید . و با شادی به دور اتاق می چرخید گفت :فکرش را بکن .اگر تیم ما برنده شود من حتما سال دیگر از اعضای اصلی تیم خواهم بود .و این چیزی بود که ساداکو همیشه #ارزویش را داشت . به هنگام صرف شام اقای ساساکی درباره ی کار های خوب و شایسته ای که باعث افتخار و غرور خانواده می شود صحبت می کرد . حتی ماساهیرو تحت تاثیر سخنان پدر قرار گرفت .از ان به بعد ساداکو فقط به یک چیز فکر می کرد : مسابقه ی دو
هر روز در مدرسه تمرین می کرد . راه خانه تا مدرسه تا خانه را می دوید . وقتی که ماساهیرو با ساعت پدر بزرگشان برایش زمان می گرفت ، سرعت ساداکو همه را به تعجب وا می داشت . او با خود گفت :بهترین #دونده ی مدرسه خواهم شد .بالاخره ان #روز_بزرگ فرا رسید . جمعیت انبوهی از والدین ، خویشاوندان و دوستان شرکت کنندگان در مسابقه ، در مدرسه جمع شده بودند تا مسابقه را تماشا کنند . ساداکو به قدری هیجان زده بود که می ترسید پاهایش حتی قادر به حرکت نباشد . ناگهان همه ی اعضای تیم رقیب به نظر ساداکو بلند تر و قوی تر از اعضای تیم خودش امد . وقتی ساداکو راجع به احساس خود با مادرش صحبت کرد ، خانم ساساکی گفت :ساداکو این طبیعی است که تو در چنین موقعیتی حالت ترس داشته باشی . نگران نباش ! به محض این که مسابقه شروع شود تو همه چیز را فراموش خواهی کرد و مثل همیشه تند و سریع خواهی دوید.مسابقه شروع شد .
اقای ساساکی در حالی که به گرمی دست های دخترش را می فشرد گفت : ...
.
.
ادامه در پست بعد...
.
پ.ن:کتاب ساداکو و هزار درنای کاغذی




طبقه بندی: برنامه های کمپین صلح دزفول، 
برچسب ها: دزفول، ساداگو، ژاپن، صلح، وبلاگ صلح، کمپین صلح، داستان صلح،
ارسال توسط نجمه مورث نوری
آرشیو مطالب
پیوند های روزانه
امکانات جانبی
blogskin