تبلیغات
کمپین خواستار صلح جهانی دزفول - مطالب ابر کمپین صلح جهانی
کمپین خواستار صلح جهانی دزفول
کمپین خواستار صلح جهانی مردم شهر دزفول

مرتبه
تاریخ : یکشنبه 24 دی 1396
اهدای لوح صلح کمپین صلح جهانی دزفول به پرفسور وارطان وسکانیان ریس دانشکده ایران شناسی دانشگاه دولتی ایروان- ارمنستان

دزفول صلح



طبقه بندی: طرح های گرافیکی کمپین صلح دزفول،  برنامه های کمپین صلح دزفول، 
برچسب ها: دزفول، ایروان، ارمنستان، ایران شناسی، کمپین صلح جهانی، وبلاگ صلح دزفول،
ارسال توسط نجمه مورث نوری
مرتبه
تاریخ : شنبه 4 اردیبهشت 1395
داستانی از صلح، برای صلح
.
ادامه داستان ساداکو و هزار درنا کاغذی

اقای ساساکی در حالی که به گرمی دست های دخترش را می فشرد گفت:تا انجا که می توانی#تلاش کن. تو باعث افتخار ما هستی.سخنان محبت_امیز پدر و مادر باعث دلگرمی ساداکو شد و ترسش ریخت . با خود فکر کرد: انها مرا دوست دارند و همین برایم کافی است. مهم نیست چه پیش بیاید.با علامت شروع مسابقه ، ساداکو همه چیز را از یاد برد و تنها به فکر مسابقه بود.وقتی که نوبت او رسید ، با تمام نیرویش شروع به دویدن کرد.وقتی مسابقه پایان یافت هنوز قلب ساداکو می تپید و ضربان نبضش بر روی دنده هایش سنگینی می کرد. در ان لحظه بود که احساس عجیبی به ساداکو دست داد .احساس گیجی. به سختی توانست صدای فریادی را بشنود که می گفت :تیم تو برنده شد !اعضای دو تیم دور ساداکو را گرفته بودند.صدای هلهله وشادی ان ها همه جا را پر کرده بود. ساداکو چند بار سرش را تکان داد و گیجی از بین رفت.در تمام مدت زمستان ساداکو تمرین دو می کرد تا امادگی لازم را برای پیوستن به اعضای اصلی تیم به دست اورد. او تقریبا هر روز تمرین می کرد. گاهی بعد از دویدن طولانی حالت گیجی پیدا می کرد. ساداکو تصمیم گرفته بود از این راز با کسی #صحبت نکند . سعی می کرد خودش را قانع سازد که چیز مهمی نیست .

peace
 و به تدریج خوب خواه شد. اما انطور نبود و او هر روز بد تر می شد.ساداکو با ترس و وحشت این راز را برای خودش پنهان نگه داشته ، و حتی به بهترین دوستش چی زوکو چیزی در این باره نگفته بود.شب سال_نو ، ساداکو ارزو کرد که معجزه ای رخ بدهد و گیجی اش از بین برود . چه قدر خوب اگر این غم را نداشت . ان وقت دیگر همه چیز عالی میشد.نیمه های شب ساداکو در بسترش خوابیده بود که صدای ناقوس معبد به گوشش خورد. ناقوس ها با هر طنینی زشتی های سال گذشته را به دور می ریختند.تا ان که سال_نو با پاکیها و خوبیها اغاز گردد . با هر زنگ ناقوس ساداکو همچنان خواب الوده،ارزوهایش را بر زبان آورد.صبح روز بعد خانواده ی ساساک به جمعیت انبوهی که به سمت معبد می رفتند پیوستند.خانم ساساکی که در لباس کیمونوی ابریشمی گلدارش زیبا تر از همیشه شده بود خطاب به ساداکو گفت:به محض این که کمی پول پس انداز کنم . قول می دهم یک کیمونو ی زیبا برایت بخرم. دختری به سن و سال تو بایدکیمونو داشته باشد.ساداکو مودبانه از مادرش تشکر کرد. اما برای او داشتن کیمونو اصلا مهم نبود. تنها چیزی که برایش مهم بود عضو شدن در تیم دو ی مدرسه بود...
.
ادامه در پست بعد .
ممنونم که ما رو همراهی میکنید




طبقه بندی: برنامه های کمپین صلح دزفول، 
برچسب ها: درنا پرنده صلح، دزفول، کمپین صلح دزفول، وبلاگ کمپین صلح، ساداکو، کمپین صلح جهانی، peace،
ارسال توسط نجمه مورث نوری
مرتبه
تاریخ : جمعه 3 اردیبهشت 1395

داستانی از صلح، برای صلح

ادامه پست قبلی
ساداکو نمی خواست به عکس های #وحشتناک نگاه کند . محکم دست چی زوکو را گرفت و با سرعت از ان قسمت گذشتند . بعد ساداکو باصدای اهسته به دوستش گفت :من صاعقه های اتمی ان روز را خوب به یاد می اورم . مثل ان بود که هزاران اشعه ی خورشید از اسمان به سوی زمین سرازیر شده بودند . و گرمای ان ها مانند سوزن در چشمانم فرو می رفت.چی زوکو با تعجب گفت :ولی در ان زمان تو خیلی بچه بودی . چگونه می توانی این چیز ها را به یاد بیاوری؟ساداکو لجوجانه گفت :خوب من به یاد می اورم !بعد از سخنرانی کشیش بودایی و شهردار صد ها کبوتر سفید از قفس ها ازاد شدند کبوتر ها #پرواز کردند و به دور گنبد نشستند .ساداکو با خود فکر می کرد کبوتر ها مثل ارواح_مردگان به نظر می ایند که در فراز اسمان با ازادی در پروازند . وقتی مراسم به پایان رسید ساداکو دیگران را مستقیما به طرف پیرزنی که پشمک می فروخت هدایت کرد . طعم پشمک از سال گذشته بهتر بود . لحظات مثل همیشه به سرعت می گذشتند . بهترین قسمت به نظر ساداکو تماشای اجناس مختلفی بود که برای فروش عرضه می کردند و همچنین استشمام بوی خوب غذاهایی که از دکه ها می امد . در این دکه ها همه چیز از کلوچه های نخودی گرفته تا بیسکوییت های ترد و خوشمزه می فروختند . بدترین قسمت دیدن مردمی بود که سوختگی روی صورتشان لکه های سفید رنگی به جا گذاشته بود . انفجار_بمب_اتمی صورتشان را چنان وحشتناک سوزانده بود که کمتر شبیه صورت انسان به نظر می امد .

دزفول

هر گاه یکی از قربانیان_بمب به ساداکو نزدیک می شد او به سرعت از انجا دور میشد .وقتی افتاب غروب کرد هیجان مردم بیشتر شد . هنگامی که اخرین نمایشهای خیره کننده ی اتش بازی در اسمان خاموش شد جمعیت در حالی که فانوس های #کاغذی با خود حمل می کردند به سوی رود خانه ی اوهاتا حرکت کردند . اقای ساساکی به دقت شمع هایی که در درون شش فانوس گذاشته بود روشن کرد . هر شمع برای یکی از اعضای خانواده . بر روی فانوس ها اسامی خویشاوندانی هم که بر اثر صاعقه ی اتمی جان سپرده بودند . نوشته شده بود . ساداکو اسم مادربزرگش را در کنار فانوس خود نوشته بود .
در حالی که شمع های درون فانوس ها به طرز زیبایی شعله ور بودند فانوس ها را به درون رود خانه اوهاتا پرتاب کردند . فانوس ها همچون گلهای_اتش در زیر اسمان تاریک در میان اب معلق بودند .ان شب ساداکو تا مدتها بیدار بود . و همه وقایع روزی را که پشت سر نهاده بود از خاطر می گذرانید و با خودش فکر می کرد که....

ادامه در پست بعد...


طبقه بندی: برنامه های کمپین صلح دزفول، 
برچسب ها: ساداکو، صلح، کمپین صلح دزفول، ساداکو دختر ژاپنی، خوزستان، ایران، کمپین صلح جهانی،
ارسال توسط نجمه مورث نوری
آرشیو مطالب
پیوند های روزانه
امکانات جانبی
blogskin